X
تبلیغات
حرفای دختر پاییزی - دلم گرفت...

حرفای دختر پاییزی

مثل این است که شب نمناک است.دیگران را هم غم هست به دل ،غم من ، لیک غمی غمناک است

دلم گرفت...

سلام.خوبین؟؟

وای امروز خیلی روز بدی بود.فقط سکوت..............................................................................

اومدم خوابگاه.یهویی دلم گرفت!

درست مثه روز اول که اومده بودم خوابگاه...

هوا ابری بود.سکوت بود.یه کم هم نسیم سردی میومد.

روبه رو پنجره خوابیدم و فقط فکرکردم و سکوت...

به خیلی چیزا فکرکردم.آخرسرم پاشدم اودم وبلاگم...

باخودم گفتم اینجا یه کم حرف بزنم شاید خوب باشه.حداقل واسه خودم.

مونده بودم چی بنویسم!!؟؟!!

نه یه عاشقم که بخوام واسه عشقم یه متن عاشقانه بذارم.

نه سیاست دوست دارم که وارد سیاست بشم.

نه...همون نوشته های خودم بهتره.

فکرکنم امشب که بخوام تو خوابگاه بخوابم مثه شب اول قبرم باشه!

ته دلم آرومه و آروم اما...یه جورایی انگار تازه اومدم به اینجا عادت ندارم.

اه.الان اگه اتاقم بودم...لعنتی!

آخه چرا؟؟چرا اینجا مثه زندونه؟چرا اسپیکر اینجا حکم ماهواره داره؟؟!!

خیلی مزخرفه!واقعا...

گریه ام گرفته خدا...چرا من خونه که هستم قدر خونه رو نمیدونم؟؟!!

که حالا اینجا...

میخوام شعری و بذارم که یه تیکه کوچیکشو نوشتم زیرعنوان وبلاگم...

شایدکسی حس منو نفهمه ولی واقعا وقتی یه سری ازاین شعر و متن ها رو که میخونم حس میکنم هیچی بیشترازاینا برام لذتبخش نیست.

این یه شعره از نیما.خیلی دو ستش دارم:

شب سردي است ، ومن افسرده
راه دوري است ، و پايي خسته .
تيرگي هست و چراغي مرده .

مي كنم تنها از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها .
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها .

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها سازد پنهاني .

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است .
هر دم اين بانگ بر آرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است !

خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟

مثل اين است كه شب غمناك است .
ديگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، ليك ، غمي غمناك است .

آره من یه غمی دارم متفاوت تر ازهمه.خیلی خیلی متفاوت...

فقط فرزانه خبر داره و فقط او مرهم دلمه.

زندگی برام یه مفهوم دیگه داره.

از این تکرار و یکنواختی روزای خوابگاه به خاطرهمین خیلی دارم رنج میکشم...

زندگی مشکلات زیاد داره میدونم.میدونم باید بازندگی جنگید و سختی ها رو به جون خرید.

میدونم نمیشه همیشه همه چی خوب و عالی باشه.میدونم خیلی ها مثه من خوابگاه براشون سخته ولی تحمل میکنن.

میدونم همه تون میگین چقدر مینا از خوابگاه و سختی هاش میگه.میدونم همه تون میگین انقدر راحت طلب نباش و همش حرف از ذلتنگی نزن!

ولی مطمئنم که کسی نمیتونه منو بفهمه.

شایدم...واقعا من...!نه نه.

الان دلم میخواست بارون میومد و میرفتم زیربارون و خیس بارون قدم میزدم.

دلم میخواست بتونم تو ی یه اتاق ساکت آهنگ گوش بدم و تنها باشم.

دوست داشتم خلوت کنم و با خدا حرف بزنم.بلند بلند...

دلم میخواست این آرامشی که الان دارمو نگه دارم...خدایا آرامش...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط mina  |